گاه بیگاه
لب پنجره خاطرهام می آیی
ای قدیمی
ای خوب !
تومرا یاد کنی یا نکنی
من به یادت هستم
آرزویم همه سر سبزی توست
دائم از خنده لبانت لبریز
دامنت پر گل باد .
كلماتم را
در جوي سحر مي شويم
لحظه هايم را
در روشني باران ها
تا براي تو شعري بسرايم روشن
تا كه بي دغدغه بي ابهام
سخنانم را
در حضور باد
اين سالك دشت و هامون
با تو بي پرده بگويم
كه تو را
دوست مي دارم تا مرز جنون
آن دم که با توام، همه عالم ازان من
آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
میریزد آبشار غزل از زبان من
آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی رسد به بلندآسمان من
بنگر طلوع خندهی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!
با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خواندهای به گوش من این، مهربان من
برج های طویل سیمانی
محو کردند خانه هامان را
کوچه های عریض طولانی
دور کردند شانه ها مان را
خانه هایی که برکت نان داشت
گرچه بی رنگ بود و خشتی بود
خانه هایی پر از ترنج و انار
میوه هایش همه بهشتی بود
شانه هایی که تا به پا می خاست
دست هایش به آسمان می خورد
شانه هایی که در غم و شادی
موج می شد تکان تکان می خورد
خانه هایی که بوی مطبخ داشت
بوی نان هم سحر گهان گاهی
شانه هایی صبور و نا آرام
کو ه های بلند و کوتاهی
وسط کوچه مانده ام تنها
با من انگار خانه ها قهرند
آی بن بست های تو در تو
دوستانم کجای این شهرند ؟
از ته کوچه قهر می اید
به گمانم زنی جوان باشد
نام این کوچه کاش مثل قدیم
کوچه ی آشتی کنان باشد ...!
غصه نخور مسافرغصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم |
مهربانا ، سايباني از جنس اشک و نياز مي خواهم
تا سجاده ي دلم را در آن بگسترانم و با دستان خسته قنوتم
از تو بخواهم که بر وجود سردم نور نگاهت را بتاباني
و گل هاي زيباي عشق و ايمان را بار دگر در من تازه گرداني ....
من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم
* باراني بايد تا رنگين كماني برآيد *
|
دوستی |
||
|
|
||
|
دل من دير زمانی است که می پندارد: "دوستی" نيز گلی است، مثل نيلوفر و ناز، ساقه ترد و ظريفی دارد. بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد جان اين ساقه نازک را - دانسته - بيازارد! در زمينی که ضمير من و توست، از نخستين ديدار ، هر سخن ، هر رفتار ، دانه هايی است که می افشانيم. برگ و باری است که می رويانيم آب و خورشيد و نسيمش " مهر" است .
گر بدانگونه که بايست به بار آيد ، زندگی را به دل انگيزترين چهره بيارايد . آنچنان با تو درآميزد اين روح لطيف ، که تمنای وجودت همه او باشد و بس. بی نيازت سازد ، از همه چيز و همه کس .
زندگی ، گرمی دلهای به هم پيوسته ست تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است .
در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز، عطر جان پرور عشق گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز دانه ها را بايد از نو کاشت! آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان خرج می بايد کرد . رنج می بايد برد ، دوست می بايد داشت !
با نلاهی که در آن شوق برآرد فرياد با سلامی که در آن نور ببارد لبخند دست يکديگر را بفشاريم به مهر جام دلهامان را مالامال از ياری ، غمخواری بسپاريم به هم بسراييم به آواز بلند : - شادی روی تو ! ای ديده به ديدار تو شاد باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست تازه ، عطرافشان گلباران باد . |
|
قصه شيرين |
||
|
|
||
|
مهرورزان زمان های کهن هرگز از خويش نگفتند سخن که در آنجا که" تو" يی بر نيايد دگر آواز از "من"!
ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به یآد هر چه ميل دل دوست، بپذيريم به جان، هر چه جز ميل دل او ، بسپاريم به باد!
آه ! باز اين دل سرگشته من ياد آن قصه شيرين افتاد: بيستون بود و تمنای دو دوست. آزمون بود و تماشای دو عشق. در زمانی که چو کبک ، خنده می زد " شيرين" ، تيشه می زد "فرهاد"! نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس، نه توان کرد ز بيدردی "شيرين" فرياد .
کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است! عشق در جان کسی ريختن است! کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن خواه با کوه در آويختن است .
رمز شيرينی اين قصه کجاست؟ که نه تنها شيرين ، بی نهايت زيباست : آن که آموخت به ما درس محبت می خواست : جان چراغان کنی از عشق کسی به اميدش ببری رنج بسی . تب و تابی بودت هر نفسی . به وصالی برسی يا نرسی!
سينه بی عشق مباد!! |